EaSy RideR

دو سه چیزی که در فیلم‏ها دوست دارم

 
یک محور شرارت
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢
 

نام گاسپار نواِ همیشه بیش از تمجید و تحسین با انزجار و نفرین همراه بوده؛ عمدتا دیوانه‏ای خطرناک، و در بهترین حالت منحرفی افسار گسیخته فرض شده که از قضای روزگار فیلم هم می‏سازد. او نیز در فهرست مجرمین شروری چون برتراند بونلو و برونو دومون قرار می‏گیرد، آدم‏هایی که علی رغم اهمیت ذاتی‏شان برای سینمای امروز فرانسه –اهمیتی که سال‏هاست برای نویسندگان "کایه دو سینما" محرز شده- بهتر است تا حد امکان در کنترل نگاه داشته شوند. پاکدامنی جریان اصلی نباید با بیش از اندازه مهم جلوه دادن فیلم‏هایی مثل بازگشت ناپذیر به خطر بیافتد. باید مراقب این باکره‏گی بود.

آیا این همان موضوع مورد علاقه‏ی خود نواِ نیست؟! آیا او آگاهانه قواعد بازی را نادیده نمی‏گیرد؟ آیا برعلیه این محافظه کاری تاریخی و ماهیتا غیراخلاقی، در دل آزادترین ساختار فرهنگی دنیای امروز، برنمی‏خیزد؟ آیا تنها برابر همه فاصله‏ی امن و آسوده‏ی تماشاگران را با سبعیتی که روی پرده‏ی نقره‏ای در شرف وقوع است پس نمی‏زند، و آن‏ها را در مقابل خشونتی حقیقی، عریان و بی‏دفاع نمی‏کند؟ در این معنا نواِ یک متجاوز هم هست؛ او به چنین ساحت نامقدسی حرمت نمی‏گذارد. کارش یک جور ترکاندن دروغ است و اگر بتواند تهدیدآمیز باشد، صرفا به این جهت خواهد بود. هرچند تلخی نگاه و صراحت به ظاهر بی‏اخلاق‏اش، گاه نیز به تصویری لطیف و متعالی می‏انجامد؛ در شاهکاری چند دقیقه‏ای مانند اِوا.

موقعیت تراژیک نواِ به عنوان یکی از بدنام‏ترین سینماگران معاصر، با حال و هوای غالب فیلم‏های خود او بی‏شباهت نیست؛ ذهنی در آستانه‏ی فروپاشی، که احتضار آخرین خاطرات معصومیت را به تماشا نشسته است.


 
 
از میان شیشه‏ها
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٢
 

 

آلمان امروز چه جور جایی‏ست؟ آیا آن چه که مثلا در فیلم‏های تبلیغاتی ابر اتومبیل‏هاشان دیده می‏شود، همان تصویر راستین این سرزمین است؟ مرسدس طلایی رنگی که با چراغ‏های روشن، از میان آسمان خراش‏های شیشه‏ای شهر در حال گذر است... این فیلم‏ها معمولا بیش از آن چه که توقع می‏رود کوتاه و موجزند، ولی اگر قرار باشد یکی از آن‏ها کمی طولانی‏تر شود چه؟ اگر اندکی تغییر جهت دهد و داستان یک رابطه‏ی عاشقانه‏ی خطرناک در دل‏اش گنجانده شود... می‏شود فیلمی شبیه به  شهر پایینی.

فیلم روایت یک شهر است؛ فرانکفورت، خیابان‏ها و ساختمان‏هایش، و البته آدم‏هایی کم نقش‏تر در میان این همه. نخستین تصاویر شهر در انعکاس شیشه‏های همین برج‏هاست. زن جوان تازه وارد نیز معشوق سالخورده‏اش را بار اول در یکی از این انعکاس‏ها می‏یابد. او آشکارا یک غریبه است و برای یافتن نقطه‏ی اشتراکی میان اشتیاق درونی خود و محیط سرد و صنعت‏زده‏ی پیرامون، هر چیزی را محک می‏زند. زنی را تنها به خاطر همسانی پیراهن‏اش در پیاده‏رو تعقیب می‏کند، غذای مورد علاقه‏ی او را هم می‏چشد. یا در سرویس بهداشتی رستوران، به بهانه‏ای قرص‏های آرام بخش یکی دیگر را امتحان می‏کند. اما در نهایت همان اولین نمود شباهت در انعکاس دیوار شیشه‏ای، از همه وسوسه‏انگیزتر می‏شود؛ وسوسه‏ای خالی از هیجان، و سرشار از حس مطلق ناامنی، تا او را ذره ذره از درون دگرگون کند. وجه اشتراک نامطبوع زن و رئیس مغموم شوهرش، همان غریبگی و در عین حال تقلا زدن است، همان میل عجیب به افراط‏گری در دل ساختاری به غایت محافظه کار. بیش از همه پایان غیر منتظره‏ی فیلم، هم چنان که ارجاع دوباره‏ای به شهر است، گویی می‏تواند پاسخی خیالی به این میل فروخورده باشد؛ وقوع فاجعه. و شاید تنها در چنین زمانی‏ست که ادامه‏ی داستان این آدم‏ها، حتی برای خود آن‏ها هم دیگر اهمیتی ندارد.

 شهر پایینی چهارمین فیلم کارگردان جوان آلمانی کریستف هوخ هایزلر است، استعداد نوپایی که می‏تواند برای سینمای کم رمق این سال‏های کشورش یک موهبت باشد.


 
 
صحنه‏هایی از یک ازدواج
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
 

 

 

امانوئل سینیه شاید از عجیب‏ترین زنانی باشد که سینما تا امروز به خود دیده، و البته یکی از جذاب‏ترین وجوه زندگی نابغه‏ی سالخورده رومن پولانسکی. پیوند آن دو نه از جنس ازدواج‏های پر زرق و برق و رقت‏انگیز هالیوودی بود، و نه چندان خصوصی که به چشم نیاید. برجسته‏ترین حضورهای زنانه در فیلم‏های پولانسکی از آن سینیه شد. حضوری که در عین لطافت کودکانه‏اش، غالبا با پی‏رنگی اهریمنی درمی‏آمیخت؛ خیلی بیشتر از یک عنصر کامل کننده بود و انگار میل خاموشی را بیدار می‏کرد. زیبایی او به مفهوم واقعی کلمه نامتعارف بود و همواره فراتر از اندازه‏های دنیای مد. گویی تعریف تازه‏ای را برای جذابیت می‏طلبید، تعریفی بیگانه با کمال یا اصالت. و چنان که خود پولانسکی در ماه تلخ تصویر کرد، دلنشینی‏اش همان قدر که با مقوله‏ای چون بی‏گناهی در ارتباط بود، حس و حالی اثیری هم داشت.

 

پی‏نوشت: با دیدن فیلم نخستین تست بازیگری سینیه در سن هفده سالگی، می‏شود آدم پشت دوربین را تصور کرد که با چه کشف نامنتظری رو در رو بوده است.


 
 
به روایت پازولینی
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
 

 

شیوه‏ی بازیگری در فیلم‏های پازولینی همیشه برای من جذاب بوده؛ شکل خاص بازی آدم‏ها. آدم‏هایی که قرار نیست خودشان باشند و به اصطلاح زندگی کنند در فیلم. گویی پازولینی هر بار از آن‏ها خواسته اتفاقا به "بدترین شکل ممکن" بازی کنند؛ به مفتضح‏ترین شیوه قاه قاه بخندند، بگریند، عیاشی کنند، فریب بخورند، خشمگین شوند و بمیرند...

قرار هم نیست که این کاریکاتوری باشد از حیات و افکار ما. و نه این که پازولینی بخواهد بر مضحک بودن‏شان صحه بگذارد. بیشتر به یک جور فاصله گذاری شبیه است. روایت‏ها و شخصیت‏هایی که از فرط فانتزی زندگی یافته‏اند و حتی واقعی‏تر از ما شده‏اند. از ما باور پذیرترند و انگار بد بازی کردن‏شان ناواقعیت رفتار و روابط ما را نشانه رفته است.

جوهره‏ی این نگاه شاید در اپیزود پازولینی از فیلم عشق و خشم باشد؛ جایی که بازیگر محبوبش نینتو داولی را سرخوشانه در خیابان‏های شلوغ رم می‏گرداند، با گلی در دست و خنده‏های بی پایان‏اش، و آرام آرام تصاویری از جنگ و ویرانی با این شادی هذیانی همراه می‏شوند. 

این تعامل معکوس میان نمایش و واقعیت در سینمای او، حتی به مثابه امر قدسی نمایان‏گر است؛ برای انجیل به روایت متی پازولینی مسیح را تصادفی در خانه‏ای یافته بود. او خدا را روی زمین جستجو می‏کرد و آن پسر با چهره‏ی ملال‏آوری که داشت، در نگاه پازولینی نه همچون یک شمایل یا تصویر، که از خود مسیح واقعی‏تر بود.


 
 
شکارچی
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
 

 

سینما هم یک نیمه‎ی تاریک دارد. مثل اغلب چیزهای جذاب روزگار ما. وجهی که بی هیچ جذابیتی در عین حال واقعی‎ست و انکار ناپذیر. سینما بی رحم است؛ فراموش می‎کند، نادیده می‎گیرد خیلی‎ها را، بهایی نمی‏دهد به حضور و تاثیرشان. در سینمای ایران این اصلا یک قاعده است. جدا از نام‎های بزرگی که تا همین دیروز در میان ما بودند، بعضی از آن‎هایی که هنوز زنده‎اند و فیلم هم می‎سازند، گویی دیگر به تاریخ پیوسته‎اند.

و البته گروهی هم هستند از نسل جوان‎تر، که انگار قرار است هرگز هیچ سلیقه و جریانی جدی نگیردشان. فیلم‎سازی مانند رفیع پیتز را که از این گروه بد اقبال آخر است. کسی که به رغم تجربیات درخشانش نزد مولفی چون گدار، و حضور موفق آثارش در جشنواره‎های خارجی، آن چنان که باید نگاه‎های داخلی را برنمی‎انگیزد. هر چند تاریخ نشان داده چنین استعدادهای بی حاشیه‎ای در سینمای ما کمتر محبوبیت یافته‎اند، اما معیار مخاطب و منتقد ایرانی هر چه باشد، به یقین برای این قدر ندانستن‎ها روزی حسرت خواهد خورد.

می‎خواستم این متن را با مقدمه‎ای درباره‏ی گرایش‎های سینمایی پیتز شروع کنم. قرار بود یادداشتی باشد بر آخرین ساخته‎اش شکارچی که به زعم من از اتفاقات نادر سینمای ایران لااقل در یک دهه‎ی اخیر است. فیلمی که پیش از نخستین نوبت نمایش در جشنواره‎ی فجر توقیف شد و شاید عده‎ای انگشت شمار نسخه‎ی دیگری از آن را یافته باشند.

پس این تنها دعوتی‎ست برای دیدن؛ دیدن و از یاد نبردن شکارچی، تا در کوران جایزه‎ها و بگیر و ببندهای این روزها مدفون نشود.   


 
 
زنی برای تمام فصول
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

حتی تماشای عکسی از مریلین مونرو می‏توانست برای هر مردی یک تجربه‏ی خاص باشد. عکاس‏ها به شکارش نشسته بودند، لشکر بزرگ عکاس‏ها. ریچارد اودون فکر می‏کرد لااقل یک بار توانسته در لحظه بیابدش، اما این هم توهمی بیش نبود. فقط شاید جان واچون حقیقتی را بر ملا کرد. وقتی سر صحنه‏ی رودخانه‏ی بی بازگشت با نگاه تلخ و نامعمولی که داشت، از او عکس می‏گرفت. مریلین در عکس‏های واچون دیگر نه سودای شهوت‏آلود تازه بالغ‏ها، که تجسد آمال بر باد رفته‏ی مردان دیگری شده بود.

امروز بعد از چندین سال دوباره فیلم را تماشا می‏کردم. هر بار که مریلین در قاب ظاهر می‏شد، چنین حسی نیشم می‏زد... مریلین چهره‏ی تمام آرزوهای دنیا بود.


 
 
خفتگی زیبا
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
 

 

 زیبای خفته اولین تجربه‏ی کارگردانی جولیا لی رمان نویس است. اثری درباره‏ی خصلت‏های عجیب یک تابوی قدیمی. درباره‏ی وجه رسانه‏ای یک موضوع که چه طور جانشین تمام و کمال ماهیت آن می‏شود، وقتی تخیل و تصویر بر مواجهه تقدم می‏یابد.

فیلم می‏توانست به دسته‏ی خاص و کم شماری از آثار مشابه چند دهه‏ی اخیر تعلق داشته باشد، ولی از خوب حادثه درباره‏ی آن‏هاست. آثاری که در طول این سال‏ها خواسته یا ناخواسته داعیه‏ی واحدی را یدک کشیده‏اند؛ هدفی والاتر از برانگیختن صرف غرایز... این شاید زیرکی باشد، یکی از همان چند روش طلایی پریدن از روی موانع. شاید. اما به روال معمول، همه‏ی بحث و جدل‏ها باید جوری پیش برود که به یک اصطلاح توجه برانگیز –بخوانید برانگیزاننده- منتهی شود؛ «هرزه نگاری» و پاداشی که برای آن در نظر گرفته خواهد شد.

آیا جز این است که لااقل از دهه‏ی هفتاد به این سو، بسیاری از تحسین شده‏ترین فیلم‏ها به طور مشخص چنین مضامینی داشته‏اند؟ و آیا این مضامین برای بخش مهمی از «سینمای هنری» به یک ارزش ثانویه بدل نشده؟ ارزشی که حامیان آن هرگز علاقه‏ای نشان نداده‏اند به شرح و بیانش و یا دست کم تایید و تکذیبی صرف... انگار همه بخواهند چیزی را بگویند ولی شرم‏شان شود؛ این یک هرزه نگاری نیست، اما هست.

بی جهت نبود که همین چند سال پیش گدار و بریات برای نمایش عمومی یک فیلم به اصطلاح هرزه نگار از هیچ حمایت و تلاشی دریغ نکردند و البته موفق هم شدند. اعتقاد داشتند فیلم واجد ارزش‏هایی "فراتر" از تصویرگری مبتذل این دست کارهاست و باید "درست دیده شود". شاید می‏دانستند که بسیاری می‏خواهند آن را در جای بهتری ببینند، خاستگاهش را نادیده بیانگارند و چیزی را مخفی کنند.

 زیبای خفته به گمانم از این جنس خواستن‏ها سخن می‏گوید. فیلم بر خلاف ظاهرش اتفاقا پرده‏دار است و درست به همین دلیل خوف‏ناک. گویی جوهره‏ی ساختاری‏اش باشد؛ همین سکوت، همین پنهان کاری، همین در خفا بودن همه چیز. انگار همین خفتگی زیباست...


 
 
بلندی‏های سقوط
نویسنده : مجتبی قدم‏شاه - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱
 

 

قرابت داستان جاده‏ی مالهالند با فاوست گوته همواره می‏تواند نقطه‏ی شروعی باشد بر واکاوی شخصیت محوری این فیلم. در عین حال که داستان نوشتن فیلم‏نامه‏ی نهایی نیز –به این شکلی که می‏بینیم و نه فرم سریالی‏اش- طوری که خود لینچ روایت می‏کند، یادآور همان معامله‏ی هولناک با شیطان است. دختر بیچاره‏ی شهرستانی آمده تا در هالیوود بماند، به هر قیمتی... ماشین رویاسازی‎ تپه‏های بلند او را نیز به درون می‏کشد. دخترک باید واقعیت وجودش را بفروشد.

می‏شود ده‏ها صحنه را در فیلم نام برد که گواه این فروپاشی تدریجی‏اند، این معنا باختگی توامان رویا و واقعیت. برای من، یکی از همه به یاد ماندنی‏تر است. جایی که باید همه چیز در واقعی‏ترین شکلش اتفاق بیافتد، اما نمایشی مطلقا وهم‏انگیز ترتیب داده می‏شود؛ صحنه‏ی تست بازی یا به تعبیری دقیق: تمرین انحطاط...


 
 
← صفحه بعد